خرید بک لینک
یازده ساله بودم که یک وبلاگ ساختم. فکر میکردم خوب است آدم چنین چیزی داشته باشد. کلماتِ درون دفتر خاطراتت، تنها نمی مانند. حداقل چند نفری پیدا میشوند تا آنهارا بخوانند. آن روزها رویای نویسنده شدن را در سر داشتم. لپ تاپم را پر کرده بودم از ویدیوهای رولینگ و نوشته های موراکامی. تا صبح مشغول خواندن بودم و تا شب مشغول نوشتن. از قانون خاصی هم پیروی نمیکردم. ناگهان دفترِ کرم رنگم را برمیداشتم و بالای صفحه تیتر یک داستانِ تازه را میزدم. " سفر به گذشته‌ی محو شده"، "کتابِ اسرار آمیز"، "مردِ فرانسوی" و حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 21:25

چشم انداز ما بودیم. نه سال است که همینطور بودم. تکان نخوردم. انگارِ که گذاشتن من را درونِ چسبِ قطره ای. رویِ همین تخت، از آرزویِ بیست سالگی ام نوشتم، رویِ همین تخت هم میبینم بیست سالم شده، و هنوز به آرزوهای این سن فکر میکنم. میخواستم بنویسم. در زندگی ام چیزی بیشتر از نوشتن نخواستم. ولو، نوشتن "یک" چیز نیست. و "همه چیز" است. اما در ده سالگی فکر نمیکردم این نقطه ایستاده باشم. راستش را بخواهید، فکر نمیکردم اصلا زنده باشم. دنیا را نمیخواستم، اما زندگی را چرا. پس جدا کردم ریسمان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 21:25

چشم انداز نوبتِ من دنیا را آب میبرد و من را تقریبا هیچ چیز. تمامِ زندگی ام نشسته ام گوشه این خانه و فکر میکنم که قطارِ من کِی حرکت میکند؟ کدام روز باید چمدانم را ببندم؟ در کدام سَکو منتظر بیاستیم؟ اما من که همیشه منتظر بودم. منتظرِ اینکه نوبتِ من شود. دکتر من را با بی میلی ببیند و فکرِ کارت کشیدن بعدش باشد. منتظرِ اینکه تاکسی ام برسد و من را ببرد جایِ دیگری که باید بازهم به انتظار بنشینم. منتظرِ اینکه وقتش برایِ من هم برسد. قسط هایم تمام شود. دنیایم بی نقص نباشد، اما بی نیازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 21:25

سوار تاکسی که میشوم، بلند سلام میکنم. مامان همیشه میگفت" آدمهارو میشه از طوری که سلام میکنن شناخت." میخوام قدرتمند و مستقل به نظر برسم، اما انگار توی مسیر های همیشگی و مقصدهای تکراری، کسی دوست نداره شخصیت آدمهارو بشناسه. آه میکشم. آرنجم رو لب پنجره تکیه میدم و به مردم نگاه میکنم. بچهای که صندلی عقب نشسته به مامانش میگه" اون خانومِ داره چیو نگاه میکنه؟" مامانش، مشغول تر از چیزیه که بخواد جواب بده. فکر میکنم" اون خانومِ داره آدمهارو میبینه. آدمهایی که سایههاشون، قدم به قدم باهاشون حرکت میکنن." من چیزی نمیگم. اون بچه هم تا مقصد، ساکت میمونه. قبل از اینکه درِ قرمز رنگ رو باز کنم و یه سالن پُر از آدم ببینم، یه بار دیگه به خیابون فکر میکنم. درختهایی که داستان رهگذرهارو شنیدن و بقیش رو خودشون حدس زدن. شیرینی فروشیای که کلی چشم، با ذوق بهش خیره شدند. آدمهایی که رفتند، و آدمهایی که نبودند. به مردی که شیشهی ماشینش رو پایین داده و فریاد میزنه. به اون پیرزنی که تلو تلو کنان پیادهرو رو طی میکنه. درِ قرمز رو باز میکنم، آدمهای جدید و داستانهای جدید.پینوشت: به قول دوستان، این روزهای خیلی obsessed هستم با آقای رووُن. از هر ده کلمهای که توی دفتر قرمز رنگِ"things I wanted to say but I never did" مینویسم، نهتاشون درمورد جنابه و اون یکی، درمورد آینده. دیدن آینده، هیچوقت امکان نداشته، اما قبلا، میشد قدمهایی که برمیداری رو دید. آهسته سنگهایی که به پات میخورن رو برمیداشتی و دوباره جلو میرفتی. حالا فقط مه جلومون رو گرفته. حتی نمیتونم پاهای خودم رو ببینم و قدم هام رو بشمارم. این وسط غمِ تولدِ چند سالگی، آزارم میده.|شنبه ۱۴۰۲/۰۶/۱۸| 0:1|Qazal without an E| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 19:00

مربای توت فرنگی، هنوز روی میزه. عقربه دقیقه شمار ساعت، هنوز عدد پنج رو هدف گرفته. روی میزم، هنوز کاغذ های خط خطی شده پیدا میشه. شاید فردا، هنوز هم عدد پنج، ساعت رو به بردگی خودش گرفته باشه. شاید فردا، هنوز هم مربای توت فرنگی روی میز باشه و دورش، کلی مگس جمع شده باشه. شاید فردا، منهم اینجا باشم و در غمِ از دست دادن، توجهی به مگس ها و سکوت ناشی از عدم حرکت عقربه ها نکنم. اما همچنان، عقربه های زندگی تکون میخوره. یه روز دیگه بعد از قبلی میاد و تا بهش عادت میکنی، میره. سعی میکنی تیکه های خاطرات رو محکم نگه داری. بغلت پر از چیزهاییه که نمیخواهی از دست بدی. خواستن یا نخواستن، بدون یا نبودن. مسئله اصلا اینها نیست. هرچقدر هم "بخوای" باید رها کنی. هرچقدر هم "باشی" باید بری. چه با خاطرات زندگی کنی و چه نه، یک روز دامن غمشون، پا به پات، همراه با عقربه ها حرکت میکنه. غروبهای آخر بهار، زمزمه کنان، غمِ اجتناب ناپذیر رو میارن. و ما چقدر ناتوانیم در برابرش. کاری جز لرزیدن در برابر این نسیم، از ما ساخته نیست. پهنهی ارغوانی آسمان و چند نوای قدیمی، با زمزمه های باد، همسو میشن. تورو میبرن به جایی که باید. جایی که آرامش، غم رقیق شده است. مثل خوردن یک قرص صورتی رنگ درحالی که مطمئن نیستی چه دردی داری. این غروبها، گاهی فراموش میکنم که زندگی است. یا لابد، کارهایی برای انجام دادن. فقط تصور میکنم و در این تصورات غرق میشم. با روشن شدن نور ستاره ها، بین ستاره ها چرخی میزنم. مسیر رو نشونم میدهند تا گم نشم. در این به یغما بردن خورشید توسط تاریکی، میتونم ذره هایی از خودم رو پیدا کنم. چیزهایی که طول عمرشون، کمتر از یک موسیقی آشناست. افکاری رو پیدا میکنم که اگر به یاد نیارم، فراموش میشن. این غم انگیزه کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1402 ساعت: 3:02

با نیم نگاهی به گذشته، در میابم که زندگی همیشه سفر در خاطرات بوده است. این را خودت، در دیدار اولمان گفتی. آغشته به بوی باروت بودم. از کنارت که گذشتم، پرسیدی" یه سرباز خائن که نمیتونه چیزی به یاد بیاره، هنوز هم خائن محسوب میشه؟" به دنبال ردی از خون در چشمانت بودم. آرام زمزمه کردی" فکر کنم بدونم چیکار کردی." هیچ وقت نتوانستم به سوالت جواب دهم. تا زمانی که آرام موهایت را نوازش میکردم و چشمانت را بستم، نمیدانستم از چه حرف میزنی.

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1402 ساعت: 3:02

دیشب مراسم ازدواج عموی کوچکترم بود. وقتی چراغ های سالن خاموش شدند و رهسپار خانه شدیم، افکار زیادی در ذهنم جریان داشت. پشت چراغ قرمز، رادیو یک ترک که جایگاه خاصی در قلبم دارد را پخش کرد و تصور کردم تمام اینها اتفاقیست. اما بازهم در اعماق قلبم میدانستم که هیچ کلمه ای به نام " اتفاقی" وجود ندارد. سرگذشت چند ماه و چندسال گذشته مثل یک فیلم تازه اکران شده در پرده-ی سینمای ذهنم گذشت و در اواسط فیلم، سالن سینما را ترک کردم. تنها چیزی که از این صحنه های متوالی و خاطرات در من ماند، حس ناخوشایند بود. این تفکر که " ما به کجا می رویم؟" و "چرا؟". جلوی تمام خوشی های زندگیم یک علامت سوال گذاشتم. افسوس! چقدر دوست دارم که دوباره کودکی را تجربه کنم. دوباره و دوباره تمام " امن و امان" بودن های این کمتر از دو دهه زندگی را. و بازهم افسوس که زندگی یکباره است. به خانه که رسیدیم، در اتاقم دراز کشیدم. به سقف نگاهی انداختم. ما آدمها، انقدر به دیدن فضایی محدود در بالای سرمان عادت کرده ایم که تصور آسمان بی انتها، دشوار است. در یک روز ابری اگر از خانه بیرون برویم، نبودن خورشید برایمان مثل خاموش کردن چراغ های خانه است. اکلیل های سقف اتاقم را شمردم و تصور کردم : انسان موجود محدود گرایی است. با این حال، بازهم نمیتوانستم از فکر گذشته ارام بگیرم. چند فصل کتاب صوتی گوش دادم. ظرفهارا شستم و ملافه هارا صاف کردم. در پایان شب، تصمیم گرفتم به جای زندگی در گذشته، در آینده زندگی کنم. گذشته یه فکر است و آینده یک تصویر. این بهتر خواهد بود که به جای زندگی در خیالات نامحدودت، حداقل در یک خیال، یک تصویر زندگی کنی. یک بازی ساده راه انداختم. به ازای هر باری که به سالهای گذشته فکر میکنی، مجبور میشوی توجیح نامه ای دارای صد کلمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1402 ساعت: 3:02

من خیلی وقته اینجا پراکنده مینویسم: t.me/itscenery اگر محض اطمینان، جایی پیدایم نکردید، این گوشه نشستهام و خیره به کیبورد هستم.

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 15:21

میگوید"چرا تا حالا خودت را نک/شتی؟" تنها فکر کردن، من را تا مرز جنون میبرد. پاسخ دادن به این سوال آسان است. "چون نمیخواهم بمیرم." هم من میدانم چه چیز احمقانه ای گفتم، هم خودش. توضیح بیشتری از من میخواهد و من فکر میکنم این حماقت است. " یک روزهایی از خواب بیدار میشوی. همه چیز مثل سابق است. سایت هواشناسی دمای هفده درجه را نشان میدهد. تو میتوانی درحال درست کردن صبحانه ات به صدای پرنده ها گوش کنی و از باد بهاری استقبال کنی.

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 15:21

خبرنگار زندگی، بازهم سراغم میاید. میکروفنش را جلوی صورتم میگیرد و میگوید " به مردم، یک چیزی بگید!" میخواهم بگویم مطمئن نیستم یک حقیقت دلپذیر باشد، اما نمیگویم. " راستش را بخواهید، اخیرا به جریان ناهموار زندگی، زیاد فکر کرده ام. به اینکه چگونه ما هر ثانیه درحال تغییر هستیم، بدون آنکه خودمان متوجه شویم. زمان به یغما رفتن تابستان به دست سیاهی ابرها، زمان اوج زمستان..." خبرنگار با خنده میگوید" حتما خیلی از مردم با شنیدن حرفاتون گیج شده اند.

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 19:06

در یک نیمه شب، حوالی هفده سالگیام، آرامشی را لمس کردم که نمیتوانم توضیحش دهم. احساسی که مثل یک قاصدک، آمد و روی سرم نشست. با وزش یک باد، کَنده نشد و نرفت. در حال تاسف خوردن برای خودم بودم. سرم را به دیوار میکوبیدم و ناسزا میگفتم به کسی که نوشتن را خلق کرد، تا من بروم و بدترین کلمات عمرم را دور هم جمع کنم. یک انشا بنویسم. وقتی تلاش کردم که پرونده یادداشت روز را هم ببندم، نمیتوانستم از یک جمله فراتر بروم.

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 0:29

دشمن عزیز. بیا موضعمان را روشن کنیم.یا من تورا میکشم یا تو من را. این یک رابطه دو طرفه است. پس بهتر است با چیزی خنثیش کنیم. یک لحظه هم بیخیال این نشو که من تصمیم به صلح گرفته ام. این خنثی کردن یک پیامد مشترک برای هردویمان دارد.موفقیت دو جانبه. یک روزهایی من همراه تو به جلسه امتحان میایم و یک روزهایی تو همراه من به قرارهای خانوادگی بیا. در اوقاتی هم که نیازی به همدیگر نداریم تا حد امکان از دیدن هم اجتناب کنیم.

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 0:29

نوشتن را برمیگزینم. از بین تمام اینراه هایی که به تو میرسند، من یک کوچهی بن بست را انتخاب میکنم. میروم گوشهای و تنهایی، از لحظات تنها نبودن مینویسم. مینشینم به تماشایت. چیزی نمیگویم. نمیخواهم کلمات، سهم من از لحظات را بگیرند. این مختصر کلمات، خلاصه میشوند در تو. تمام باورهایم فرو میریزد وقتی، از شادیِ پایان خوش سریالت، اشک میریزی. میخواهم فریاد بزنم: من یک نفر را میشناسم. یک نفر که نمیتوانم جلوی دریای خروشان یادش را بگیرم.

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 0:29

وبلاگ عزیزم! ما آدمها یک مشکل اساسی داریم. اون هم اینکه ارزش واقعی، چیزهایی که داریم رو درک نمیکنیم. وقتی روزهای زیادی از هفده اردیبهشت میگذره، من بعد از مدرسه روی تختم میخوابم. موسیقی گوش میدم و به چیزی میرسم که به یادت میافتم. مثل خوردن تندتند بستنی میمونه. یهویی مغزم یخ میزنه. میگردم. تمام نوشته های مربوط به اون اتفاق رو میگردم. میفهمم. اشتباه من بود. فراموش کردم که بهترین دوست پنج سال اخیر من، روزی که من از استرس امتحان ها درحال رفتن به جایی بودم که دیوانه هارو نگه میدارن، متولد شده. اگر میدونستم، شاید دلیلی بود که شبیه دیوانه ها رفتار نکنم. بفهمم که همه چیز غرق شدن توی کارها و اهداف کمالگرایی نیست. پس، حالا که بوی شامپوی قهوهی موهام رو میشنوم، نور کم سوی زرد رنگ اتاقم رو روشن کرده و river flows in you گوش میکنم، حرف زدن درمورد گذشته ها مثل خوابی میمونه، که بعد از بیدار شدن یادت نرفته، و با شادی تمام جزئیاتشو برای خودت حفظ میکنی. این لحظه و این ساعت، من دستاورد های زیادی ندارم. شاید بزرگ ترین دستاوردم، زندگی باشه که دوستش دارم. اما تصمیماتی دارم که به من این شادی رو دادن. از بین تمام اون تصمیمها، من میگردم و پیدات میکنم. مدال افتخار "بهترین تصمیم" توی دستته. شاید زمانی، بازنشسته بشی، و حتی فراموش کنم کی مدال"بهترین تصمیم" رو گرفته، اما میدونم اگر برگردم به عقب. بشم یازده سالهی کنجکاو، بازهم انتخابت میکنم. با همین اسمی که گاهی به نظرم مسخرهاست. یا شکل ظاهری که مدام تغییر میکنه. اما فکر میکنم گاهی این قدردانی لازمه، برای چیزهایی که دوستشون داریم.چیزی هایی که بهشون دلبستیم. تا اروم، برای دوست خیالیم که بهش میگم " وبلاگ عزیزم" جشن تولد پنج سالگی بگیرم.|سه شنبه ۱۴۰۱/ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 11:33

بهاره، اما انگار زودتر تابستون رسیده. از پشت پنجره برام دست تکون میده و میگه "بیا" من صداش رو نمیشنوم. میتونم حرکت لبهاش رو ببینم که دعوتم میکنه با هیجان های تابستونی و شادی های بی پایان. اما با شرمندگی پرده رو میکشم، و چشم هام رو از تابستون میگیرم تا بتونم درس بخونم. مدام توی دفتر خاطراتم مینویسم"یکم دیگه. فقط یکم دیگه دووم بیار". قول میدم اگر آهنگ های تابستونه و سریال ها با حس خوب نبود، تا الان حتی امیدی به هم بازی شدن با تابستون نداشتم. هنوز نمیدونم چرا این شکل خاص رو داره. تابستون رو میگم. توی بهار منتظر رسیدنشی و وقتی میرسه،کلافه از گرما مدام توی خونه نشستی و داری به سرگرمی های داخل خانه میرسی. اما من فکر میکنم این شکل تابستونه. یه اهنگ پاپ که با دنس همراهه. شاید اون Rollin باشه. صدای دریا، لباسهای ساحلی با طرح هاوایی و بالاخره، استراحت! اینطوری خوشحال میشم. چون این بیشترین چیزیه که از تابستون سال گذشته به یاد دارم. البته که دریا نرفتم و هیچ لباسی با طرح های هاوایی نخریدم. اما به یاد میارم که به تمام نقاط جهان سری زدم و بهترین زمان عمرم رو گذروندم. سریال هایی که من به سمتمعنی سوق میداد و بدون معنی، و دردسر هرچیزی که دوست داشتم رو دنبال میکردم. تا نیمه شب سریال دیدن، صبحزود رفتن به کلاس زبان، وقت گذروندن با دوستهای جدید. فکر میکنم این مهمه که چقدر بی پروا باشی. بی پروایی عه که به ادمها آزادی میده.پس حالا سعی میکنم اروم اروم، پرده رو کنار بزنم، تو چشمهای تابستون نگاه کنم و بگم" بیا بترکونیم! خفن ضبدر دو!" البته امتحان عربی هنوز روی میز منه.بعدا نوشت: امروز فهمیدم بیشتر از پنج ساله که آرمیم. وقتی رفتم تا نامه جیمین رو بخونم اشک ریختم، چون دوباره صداقت رو حس کردم.|دوشنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین کریمی تاريخ: شنبه 25 تير 1401 ساعت: 11:33

صفحه بندی