یازده ساله بودم که یک وبلاگ ساختم. فکر میکردم خوب است آدم چنین چیزی داشته باشد. کلماتِ درون دفتر خاطراتت، تنها نمی مانند. حداقل چند نفری پیدا میشوند تا آنهارا بخوانند. آن روزها رویای نویسنده شدن را در سر داشتم. لپ تاپم را پر کرده بودم از ویدیوهای رولینگ و نوشته های موراکامی. تا صبح مشغول خواندن بودم و تا شب مشغول نوشتن. از قانون خاصی هم پیروی نمیکردم. ناگهان دفترِ کرم رنگم را برمیداشتم و بالای صفحه تیتر یک داستانِ تازه را میزدم. " سفر به گذشتهی محو شده"، "کتابِ اسرار آمیز"، "مردِ فرانسوی" و ح
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
چشم انداز
ما بودیم.
نه سال است که همینطور بودم. تکان نخوردم. انگارِ که گذاشتن من را درونِ چسبِ قطره ای. رویِ همین تخت، از آرزویِ بیست سالگی ام نوشتم، رویِ همین تخت هم میبینم بیست سالم شده، و هنوز به آرزوهای این سن فکر میکنم. میخواستم بنویسم. در زندگی ام چیزی بیشتر از نوشتن نخواستم. ولو، نوشتن "یک" چیز نیست. و "همه چیز" است. اما در ده سالگی فکر نمیکردم این نقطه ایستاده باشم. راستش را بخواهید، فکر نمیکردم اصلا زنده باشم. دنیا را نمیخواستم، اما زندگی را چرا. پس جدا کردم ریسمان
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
چشم انداز
نوبتِ من
دنیا را آب میبرد و من را تقریبا هیچ چیز. تمامِ زندگی ام نشسته ام گوشه این خانه و فکر میکنم که قطارِ من کِی حرکت میکند؟ کدام روز باید چمدانم را ببندم؟ در کدام سَکو منتظر بیاستیم؟ اما من که همیشه منتظر بودم. منتظرِ اینکه نوبتِ من شود. دکتر من را با بی میلی ببیند و فکرِ کارت کشیدن بعدش باشد. منتظرِ اینکه تاکسی ام برسد و من را ببرد جایِ دیگری که باید بازهم به انتظار بنشینم. منتظرِ اینکه وقتش برایِ من هم برسد. قسط هایم تمام شود. دنیایم بی نقص نباشد، اما بی نیاز
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
با نیم نگاهی به گذشته، در میابم که زندگی همیشه سفر در خاطرات بوده است. این را خودت، در دیدار اولمان گفتی. آغشته به بوی باروت بودم. از کنارت که گذشتم، پرسیدی" یه سرباز خائن که نمیتونه چیزی به یاد بیاره، هنوز هم خائن محسوب میشه؟" به دنبال ردی از خون در چشمانت بودم. آرام زمزمه کردی" فکر کنم بدونم چیکار کردی." هیچ وقت نتوانستم به سوالت جواب دهم. تا زمانی که آرام موهایت را نوازش میکردم و چشمانت را بستم، نمیدانستم از چه حرف میزنی.
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
من خیلی وقته اینجا پراکنده مینویسم: t.me/itscenery اگر محض اطمینان، جایی پیدایم نکردید، این گوشه نشستهام و خیره به کیبورد هستم.
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
میگوید"چرا تا حالا خودت را نک/شتی؟" تنها فکر کردن، من را تا مرز جنون میبرد. پاسخ دادن به این سوال آسان است. "چون نمیخواهم بمیرم." هم من میدانم چه چیز احمقانه ای گفتم، هم خودش. توضیح بیشتری از من میخواهد و من فکر میکنم این حماقت است. " یک روزهایی از خواب بیدار میشوی. همه چیز مثل سابق است. سایت هواشناسی دمای هفده درجه را نشان میدهد. تو میتوانی درحال درست کردن صبحانه ات به صدای پرنده ها گوش کنی و از باد بهاری استقبال کنی.
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
خبرنگار زندگی، بازهم سراغم میاید. میکروفنش را جلوی صورتم میگیرد و میگوید " به مردم، یک چیزی بگید!" میخواهم بگویم مطمئن نیستم یک حقیقت دلپذیر باشد، اما نمیگویم. " راستش را بخواهید، اخیرا به جریان ناهموار زندگی، زیاد فکر کرده ام. به اینکه چگونه ما هر ثانیه درحال تغییر هستیم، بدون آنکه خودمان متوجه شویم. زمان به یغما رفتن تابستان به دست سیاهی ابرها، زمان اوج زمستان..." خبرنگار با خنده میگوید" حتما خیلی از مردم با شنیدن حرفاتون گیج شده اند.
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
در یک نیمه شب، حوالی هفده سالگیام، آرامشی را لمس کردم که نمیتوانم توضیحش دهم. احساسی که مثل یک قاصدک، آمد و روی سرم نشست. با وزش یک باد، کَنده نشد و نرفت. در حال تاسف خوردن برای خودم بودم. سرم را به دیوار میکوبیدم و ناسزا میگفتم به کسی که نوشتن را خلق کرد، تا من بروم و بدترین کلمات عمرم را دور هم جمع کنم. یک انشا بنویسم. وقتی تلاش کردم که پرونده یادداشت روز را هم ببندم، نمیتوانستم از یک جمله فراتر بروم.
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
دشمن عزیز. بیا موضعمان را روشن کنیم.یا من تورا میکشم یا تو من را. این یک رابطه دو طرفه است. پس بهتر است با چیزی خنثیش کنیم. یک لحظه هم بیخیال این نشو که من تصمیم به صلح گرفته ام. این خنثی کردن یک پیامد مشترک برای هردویمان دارد.موفقیت دو جانبه. یک روزهایی من همراه تو به جلسه امتحان میایم و یک روزهایی تو همراه من به قرارهای خانوادگی بیا. در اوقاتی هم که نیازی به همدیگر نداریم تا حد امکان از دیدن هم اجتناب کنیم.
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
نوشتن را برمیگزینم. از بین تمام اینراه هایی که به تو میرسند، من یک کوچهی بن بست را انتخاب میکنم. میروم گوشهای و تنهایی، از لحظات تنها نبودن مینویسم. مینشینم به تماشایت. چیزی نمیگویم. نمیخواهم کلمات، سهم من از لحظات را بگیرند. این مختصر کلمات، خلاصه میشوند در تو. تمام باورهایم فرو میریزد وقتی، از شادیِ پایان خوش سریالت، اشک میریزی. میخواهم فریاد بزنم: من یک نفر را میشناسم. یک نفر که نمیتوانم جلوی دریای خروشان یادش را بگیرم.
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی