کسی میخواند؟ - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 21:25
یازده ساله بودم که یک وبلاگ ساختم. فکر میکردم خوب است آدم چنین چیزی داشته باشد. کلماتِ درون دفتر خاطراتت، تنها نمی مانند. حداقل چند نفری پیدا میشوند تا آنهارا بخوانند. آن روزها رویای نویسنده شدن را در سر داشتم. لپ تاپم را پر کرده بودم از ویدیوهای رولینگ و نوشته های موراکامی. تا صبح مشغول خواندن بودم...
ما بودیم - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 21:25
چشم انداز ما بودیم. نه سال است که همینطور بودم. تکان نخوردم. انگارِ که گذاشتن من را درونِ چسبِ قطره ای. رویِ همین تخت، از آرزویِ بیست سالگی ام نوشتم، رویِ همین تخت هم میبینم بیست سالم شده، و هنوز به آرزوهای این سن فکر میکنم. میخواستم بنویسم. در زندگی ام چیزی بیشتر از نوشتن نخواستم. ولو، نوشتن "یک" چ...
نوبتِ من - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 21:25
چشم انداز نوبتِ من دنیا را آب میبرد و من را تقریبا هیچ چیز. تمامِ زندگی ام نشسته ام گوشه این خانه و فکر میکنم که قطارِ من کِی حرکت میکند؟ کدام روز باید چمدانم را ببندم؟ در کدام سَکو منتظر بیاستیم؟ اما من که همیشه منتظر بودم. منتظرِ اینکه نوبتِ من شود. دکتر من را با بی میلی ببیند و فکرِ کارت کشیدن بع...
داستان های جدید - تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 19:00
سوار تاکسی که میشوم، بلند سلام میکنم. مامان همیشه میگفت" آدمهارو میشه از طوری که سلام میکنن شناخت." میخوام قدرتمند و مستقل به نظر برسم، اما انگار توی مسیر های همیشگی و مقصدهای تکراری، کسی دوست نداره شخصیت آدمهارو بشناسه. آه میکشم. آرنجم رو لب پنجره تکیه میدم و به مردم نگاه میکنم. بچهای که صندلی عقب ...
پهنهی ارغوانی آسمان - تاریخ: 1402/5/10 ساعت: 3:02
مربای توت فرنگی، هنوز روی میزه. عقربه دقیقه شمار ساعت، هنوز عدد پنج رو هدف گرفته. روی میزم، هنوز کاغذ های خط خطی شده پیدا میشه. شاید فردا، هنوز هم عدد پنج، ساعت رو به بردگی خودش گرفته باشه. شاید فردا، هنوز هم مربای توت فرنگی روی میز باشه و دورش، کلی مگس جمع شده باشه. شاید فردا، منهم اینجا باشم و در ...
انسان جز خاطرات چیزی ندارد. - تاریخ: 1402/5/10 ساعت: 3:02
با نیم نگاهی به گذشته، در میابم که زندگی همیشه سفر در خاطرات بوده است. این را خودت، در دیدار اولمان گفتی. آغشته به بوی باروت بودم. از کنارت که گذشتم، پرسیدی" یه سرباز خائن که نمیتونه چیزی به یاد بیاره، هنوز هم خائن محسوب میشه؟" به دنبال ردی از خون در چشمانت بودم. آرام زمزمه کردی" فکر کنم بدونم چیکار...
بهانه ای برای نوشتن - تاریخ: 1402/5/10 ساعت: 3:02
دیشب مراسم ازدواج عموی کوچکترم بود. وقتی چراغ های سالن خاموش شدند و رهسپار خانه شدیم، افکار زیادی در ذهنم جریان داشت. پشت چراغ قرمز، رادیو یک ترک که جایگاه خاصی در قلبم دارد را پخش کرد و تصور کردم تمام اینها اتفاقیست. اما بازهم در اعماق قلبم میدانستم که هیچ کلمه ای به نام " اتفاقی" وجود ندارد. سرگذش...
- تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 15:21
من خیلی وقته اینجا پراکنده مینویسم: t.me/itscenery اگر محض اطمینان، جایی پیدایم نکردید، این گوشه نشستهام و خیره به کیبورد هستم.
چرا نمیخواهم بمیرم؟ - تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 15:21
میگوید"چرا تا حالا خودت را نک/شتی؟" تنها فکر کردن، من را تا مرز جنون میبرد. پاسخ دادن به این سوال آسان است. "چون نمیخواهم بمیرم." هم من میدانم چه چیز احمقانه ای گفتم، هم خودش. توضیح بیشتری از من میخواهد و من فکر میکنم این حماقت است. " یک روزهایی از خواب بیدار میشوی. همه چیز مثل سابق است. سایت هواشنا...
یه چیزی بگو که مردم میخواهند بشنوند. - تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 19:06
خبرنگار زندگی، بازهم سراغم میاید. میکروفنش را جلوی صورتم میگیرد و میگوید " به مردم، یک چیزی بگید!" میخواهم بگویم مطمئن نیستم یک حقیقت دلپذیر باشد، اما نمیگویم. " راستش را بخواهید، اخیرا به جریان ناهموار زندگی، زیاد فکر کرده ام. به اینکه چگونه ما هر ثانیه درحال تغییر هستیم، بدون آنکه خودمان متوجه شوی...
یک قاصدک - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 0:29
در یک نیمه شب، حوالی هفده سالگیام، آرامشی را لمس کردم که نمیتوانم توضیحش دهم. احساسی که مثل یک قاصدک، آمد و روی سرم نشست. با وزش یک باد، کَنده نشد و نرفت. در حال تاسف خوردن برای خودم بودم. سرم را به دیوار میکوبیدم و ناسزا میگفتم به کسی که نوشتن را خلق کرد، تا من بروم و بدترین کلمات عمرم را دور هم جم...
دشمن عزیز - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 0:29
دشمن عزیز. بیا موضعمان را روشن کنیم.یا من تورا میکشم یا تو من را. این یک رابطه دو طرفه است. پس بهتر است با چیزی خنثیش کنیم. یک لحظه هم بیخیال این نشو که من تصمیم به صلح گرفته ام. این خنثی کردن یک پیامد مشترک برای هردویمان دارد.موفقیت دو جانبه. یک روزهایی من همراه تو به جلسه امتحان میایم و یک روزهایی...
رو نوشت - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 0:29
نوشتن را برمیگزینم. از بین تمام اینراه هایی که به تو میرسند، من یک کوچهی بن بست را انتخاب میکنم. میروم گوشهای و تنهایی، از لحظات تنها نبودن مینویسم. مینشینم به تماشایت. چیزی نمیگویم. نمیخواهم کلمات، سهم من از لحظات را بگیرند. این مختصر کلمات، خلاصه میشوند در تو. تمام باورهایم فرو میریزد وقتی، از شاد...
تولد پنج سالگی! - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 11:33
وبلاگ عزیزم! ما آدمها یک مشکل اساسی داریم. اون هم اینکه ارزش واقعی، چیزهایی که داریم رو درک نمیکنیم. وقتی روزهای زیادی از هفده اردیبهشت میگذره، من بعد از مدرسه روی تختم میخوابم. موسیقی گوش میدم و به چیزی میرسم که به یادت میافتم. مثل خوردن تندتند بستنی میمونه. یهویی مغزم یخ میزنه. میگردم. تمام نوشته ...
متاسفم، درس دارم. - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 11:33
بهاره، اما انگار زودتر تابستون رسیده. از پشت پنجره برام دست تکون میده و میگه "بیا" من صداش رو نمیشنوم. میتونم حرکت لبهاش رو ببینم که دعوتم میکنه با هیجان های تابستونی و شادی های بی پایان. اما با شرمندگی پرده رو میکشم، و چشم هام رو از تابستون میگیرم تا بتونم درس بخونم. مدام توی دفتر خاطراتم مینویسم"ی...
شنونده های عزیز! - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 11:33
یک،دو،سه.سلام شنونده های عزیز. احساسات و منطقتون باهم در صلح هستن؟ این به معنی حالتون خوبه است! من که اینطور فکر میکنم. اگر همه چیز در آرامش باشه، یعنی حالتون خوبه! دفعه های پیش درمورد اینجا پرسیدین. حقیقتش، اینجا زرده. کارگردان میگه که نباید اینها رو بگم، اما گاهی آنقدر همه چیز بد پیش میره که نمیدو...
بنزنزتزلتحط - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 8:06
الان یه حس عجیبی دارم ، یه جورایی اولین باره که از حجوم اینهمه احساسات ناراحت نیستم بلکه کلی هم بابتش خوشحالم . بحث تولد کوکیو میزارم کنار چون یه عالمه عر دارم براش . تقریبا دو هفتهست که دینامیت اومده و من کل این دو هفته منتظر بودم ببینم نتایج بیلبو
[ 244 ] - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 8:06
پ.ن: فکر کردن به اینکه اولین اهنگ کیپاپی که گوش دادم و اولین و درامایی که دیدم چی بود سخت بود . بعد از ساعتها فکر کردن او اس تی سریال متشکرم یادم اومد . اسمش تنکس یو عه و خوانندش هم هانه . من سالها این رو گوش میدادم و اشک میریختم و تازه پیداش کردم .
[245] - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 8:06
روی این پست خیلی فکر کردم. میخواستم از ترسهام بنویسم ولی هیچ چیزی پیدا نکردم. دلم میخواست کامبکم :| پر از حس خوب باشه پس تصمیم گرفتم از تصورهایی قشنگی که تو ذهنم دارم بنویسم تا شاید دلیل لبخند بشه. میخوام یه روزی توی اتوبوس بشینم و اون اتوبوس از کنار
[446-چالش من شناسی] - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 8:06
+ چالش رو از قبول میکنم از طرف ریحون یک. من شخصیت متضادی دارم. مثلا در لحظه میتونم ناامید ترین فرد ممکن باشم که به دیگران امید میده دو. از آینه ها بدم میاد .ترسناکن سه. هرشب قبل از خواب برای شخصیتی که توی دنیای واقعی وجود داره ولی هیچوقت نتونستم با